پروردگارم

پروردگارم!نيرويي عطايم كن،
تا در هر گل سرخ ابديت را ببينم؛
در هر غنچه فردا را،
در هر بارش برف فروردين موعود را،
و در هر طوفان ميراث رنگين‌كمان‌ها را...
آن هنگام كه بر من لبخند مي‌زنند.
Grand me, O God
The power to see in every rose, eternity
In every bud, the coming day
In every snow, the promised May
In every storm, the legacy of rainbows
Smiling down at me

ریاضی روح

گفتی: 1*1 چند می شه؟
گفتم: 1
گفتی خوب! 1*2 چند می شه؟
گفتم خوب 2 !
گفتی اون‌وقت اون یک واقعا یکه؟
گفتم یک یکه دیگه! یعنی چی؟
گفتی همین دیگه! من این یک تو رو نمی‌فهمم! اگر چیزی یکه پس تکه! محضه!خالصه! منحصر بفرده! چطور این منحصر بفرد می‌تونه تکثیر پیدا کنه؟ جمع شه؟ تفریق شه؟ ضرب شه؟ به نظر من 1 برای همیشه یکه و بس! مثل خدا!
گفتم این حرف‌ها یعنی چی؟ خوبی؟
گفتی: 2 هم همین‌طور! دو تا چیز که با هم مفهوم 2 دارند هیچ‌وقت سه نمی‌شن! یک نمی‌شن! مثالش پدر و مادر... پدر مادر با هم دیگه ست که می‌شن 2 .حقیقتش نمی‌فهمیدم چی می‌گفت؟ ریاضی عجیبی رو داشت می‌گفت! ریاضی‌ای که به ظاهر ساکن بود، بسطی نداشت؛ اما در باطن چقدر ژرف و عمیق بود... چقدر اعداد رو برام معنی می‌داد که سطحی ازشون رد نشم... راستش رو بخواین تاحالا به ابهت عدد 1 فکر نکرده بودم، یا 2 این‌قدر برام قداست نداشت... جالب بود هر عددی ماهیتی توی این ریاضی داشت که تا حالا نادیده گرفته بودمش!

جالب بود ریاضی روح من!

Said some will be 1 * 1
I: 1
Well said! 1 * 2 How can it
Well I 2
Then you got a really unique
I'm a lone! What does that mean
Just say no! I do not understand it for you! If you are after something unique piece! Mhzh! Summary! Bfrdh unique! How can replicate this unique finds? Collect it? There will be subtracted? Beat it? It is always a unique one for me! Like God
I said these words mean? Well
Said second too! Two things are never the same the second Tuesday Nmyshn! A Nmyshn! Msalsh parents ... Which are two parents together again. Really understood what he was saying? She said math was so strange! Mathematical appeared to be settled, not Bsty but in essence it was a deep and profound ... Reject them break the surface of what the numbers meant for me ... I want you to ever think it was not an impressive number, 1, or 2, so I had no sanctity ... Each number in this math stuff that was interesting to ignore Bvdmsh now
My math was fun

همسایه

حرفش به دلم چسبید: واقعا همسایه بودیم؛ صبح ها سایه خونه اونها می افتاد حیاط خونه ما .. بعدازظهر ها سایه خونه ما می افتاد حیاط خونه اونها.. این بود که می گم واقعا هم سایه بودیم! بده بستون عالم چقدر قشنگه! در نهایت سکون و آرامش! بی هیچ منتی! بی هیچ اخم و تخمی! در نهایت نظم و قانون! همیشه! بی هیچ بدقولی!
خدا! سکانس بعدی لطفا!
I stuck to his word: indeed we were neighbors, they would be home in the morning light and afternoon shade house, we fell into our yard their home yard. We were really saying was that shade! Show the world how beautiful Boston! Finally, peace and quiet! No Mnty! No fret and seedy! Finally, law and order! Ever! No meet their commitments
God! Next please scene

گرسنه مه

از مهمونی که برگشت سریع سراغ غذا رو گرفت. تعجب کردم:
- مگه مهمونی نخوردی؟
- چرا! اما کم خوردم! هنوز گشنمه!
رفت و با ولع شروع به خوردن کرد. یاد روزی افتادم که از استادم حرفی رو شنیدم که برام خیلی جذاب بود. اونموقع به خودم قول دادم رسیدم خونه، دنبالش رو بگیرم و دلِ سیر در موردش تحقیق کنم! کاری که تا الان نکردم!... حالا من داشتم کسی رو که با ولع و سرعتِ تمام، داشت شکمش رو سیر می کرد می دیدم در حالیکه فکر من از اونروز تا امروز گرسنه مونده بود! چقدر بی همت!
The back of the party food was fast approaching. I wonder
Did not eat party
Why! But I was little! Still Gshnmh
He went with the craving to eat. I remember that day when I heard my teacher say that
It was very interesting for me. Together I promised myself I reached home, and take him deep inside
I researched about it! I do now! ... Now I was the one with cravings and
Full speed, it travels to the stomach when I think about while I Avnrvz to
Today was left hungry! Without much effort

بی نهایت من

تا دیروز قطره بود .. امروز بالاخره خودش رو به دریا رسوند و محو دریا شد .. حالا همه، اونو با دریا یکی می‌دونند ...
دریایی که بینهایتِ قطره بود.
یه ذره خاک بود که حتی با یک فوت آواره می‌شد؛ اما امروز بالاخره با زمین یکی شد .. حالا دیگه با وجود زمین، اسمی از ذره خاک نمونده آخه زمین بینهایتِ ذره خاک بود.
راستی رفت و آمد من، توی این عالم برای چیه؟ بینهایتم رو پیدا کرده‌ام؟ اصلا دنبالش هستم؟ می‌دونم چیه؟ اگه پیداش کنم اون هم مثل زمین و دریا برای قطره و ذره خاک، منو می‌پذیره؟

Yesterday was the day to finally drop his own touch to the sea and the sea vanished, now all I know is it the one with the sea
Drop Shipping was extremely
Even with a foot of soil that had been displaced a little bit, but today was finally the one. Now the ground, face down, cause extreme left of soil particles soil particles
I went right, what in the world to
I find Bynhaytm? I'm looking for? What do I know? I do it too, land and sea such as soil particles to drop me Mypzyrh

شکار

بعد از مدتها به شکار رفتم. در دامنه کوهستان دسته ای کبک دیدم. در موقعیت خوبی به سویشان نشانه گرفتم، اما وقتی در میان کبک ها تعدادی جوجه دیدم، از تیراندازی به آنها منصرف شدم. در همین حال ناگهان عقاب بزرگی به روی کبک ها فرود آمد و یکی از جوجه ها را به چنگالش گرفت و پرواز کرد! بال و پر زدن جوجه، جدایی و نگرانی مادر، همه در یک لحظه اتفاق افتاد... ... به خانه بازگشتم و تفنگ را برای همیشه پنهان کردم.
خدای رحیم! تو را به خاطر این همه مهربانی‌ات سپاس ...

                                      (کتاب هدیه برف- مصطفی چترچی)

After some time I went hunting. I saw a group of mountain ranges in Quebec. Sign've got a good position, but when the number of birds seen in Quebec, I give them a shot Meanwhile, the Quebec of a sudden a huge eagle has landed
One of the birds flew down and took the fork! Chicken wings beating, separation of concerns and mother, everything happened in an instant
Returned home and hid the gun forever
Merciful God! Thank you for all Mhrbanyat

Snow Books - Mostafa Chtrchy

چه دلپذیر است

چه دلپذیر است
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم هر روز خودمان را پاک بشوییم... شاید هم می‌بایست زیر باران زندگی می‌کردیم و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغ‌هایمان شکل‌مان را دگرگون نمی‌کنند... چون در این‌صورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی‌آوردیم.
خدای رحیم! تو را به خاطر این همه مهربانی‌ات سپاس ...

                                                    (فدریکو گارسیا لورک)

What a pleasant
Sins that are not found
Otherwise, every day we had to wash ourselves clean ... Maybe we should live in the rain and still pleasant and good, do not change that lies Shklman
I then remembered a moment to meet Nmyavrdym
Merciful God! Thank you for all Mhrbanyat

Federico Garcia Lavark

ببار بارون

آخرین برگ سفرنامه باران این است
که زمین چرکین است...
هر وقت بارون میاد مردم برای اینکه خیس نشن دنبال سرپناهی می‌گردن؛ عابرین توی خیابون، دنبال یه ماشین می‌دوند ، آدم‌های داخل پیاده‌رو، مغازه‌ای رو پیدا می‌کنند و خودشون رو توش جا می‌دن، سواره‌ها هم سریع می‌خوان که به خونه برسن...
آخر کار رو که نگاه می‌کنی می‌بینی همه از دست بارون فرار کردن و دور هم جمع شدن و حالا دارن با هم گپ می‌زنن بوی گرمی صمیمیت‌ها همه فضا رو پر می‌کنه!...انگار بارون اومده بود که همه رو بارونی کنه ...آخه بارونی یعنی مهربون، پاک و دوست داشتنی!

برای همیشه ببار بارون!

Rain is the last leaf travel
The floor is filthy

For people seeking shelter Nshn raining when they are wet; pedestrians in the street, looking for a running car, people in the sidewalk, shop and find themselves where it goes, the faster the cars are going to reach the house
You finally got it all together and get away from the rain Now they chat with the smell of warm intimacy Myznn fills all space It will rain ... Oh rain rain come all the kind words, pure and lovely
Rain rain forever

قفس

در قفس باز مانده بود. پرنده وسوسه پرواز در آسمان نیلگون شد.اما وقتی پر گشود، سقوط کرد. آنقدر در قفس مانده بود که پرواز را از خاطر برده بود...

The cage was left open. Tempt birds flying in the sky was blue., But when full opened, fell. So much was left in the cage that had been flying for

زندگی: پیوند با خدا

زندگی جز تاریکی نیست مگر شوری در کار باشد، و شورها همگی کورند مگر آنکه دانشی در میان باشد و همه کارها تهی و بیهوده‌اند مگر عشقی در میان باشد؛ و آنگاه که شما با عشق کار می‌کنید خود را به خود و به یکدیگر و به خدا پیوند می‌دهید.

(کتاب پیامبر – جبران خلیل جبران )

Life is nothing but salt, except in darkness, and all countries Kvrnd unless the knowledge and love of all things except the Byhvdhand is empty and If you do love her, and linked to each other and to God do
Book of the Prophet - Khalil Gibran

در همین نزدیکی

شنیدم که خدا به انسانی که در میان وسوسه هایش به دام افتاده بود خطاب کرد و گفت:

ما به تو از رگ گردن نزدیکتریم...

در شگفت ماندم که اگر این نزدیکی تو به دشمنانت است، پس نزدیکی ات به دوستانت چه اندازه خواهد بود!


I heard God in whispers to the man who told her he was trapped
We are closer to you than the jugular vein.
I've been wondering if it is near your enemies, then what would be near your friends

نیکی و بدی

هیچ آدمی خالی از بدی نیست
اما هرکسی که نیکی او بیش از بدی است از بدی او میبایست اغماض نمود.
No man is free from evil
But whoever he is good over the evil bad he should be negligible

الهی فقط به امید تو

نوشته بود کمک خواستن بنده از بنده مثل کمک خواستن یک زندانی از زندانی دیگر است...هر دو دربندند و اسیر. باید از خدا کمک خواست و بس.
که تنها آزاد عالمیان است و بس.
الهی فقط بامید تو
I wrote to ask for help than I like to ask for help from another prisoner is a prisoner, and captured both Drbndnd. Have sought the help of God and that
And that is the worlds only free
God's only so long you

دوستی

دوستی ایستادن زیر باران و خیس شدن نیست، رفاقت آنست که یکی برای دیگری چتری شود و دیگری هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد...

Standing in the rain and not get wet friendship, comradeship that is an umbrella for the other one never did understand why the wet

زندگی

ما به این دنیا آمده ایم تا با نوع زندگیمان قیمت پیدا کنیم، نه به هر قیمتی زندگی کنیم.

We come to this world with the kind of prices we find our lives, not to live at all costs

آرزو

اگر خداوند آرزویی در دلت انداخت، بدان که توانایی رسیدن به آن را در تو دیده است.

If God has put a dream in your heart, you know that it has been able to achieve

آسمان

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آب باشم یا دریای بیكران، زلال كه باشم آسمان در من است.

I does not matter if puddles or ocean, clear sky, that I have in my

صف

بارون بدجوری به صورتش می خورد.سرش رو بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟ مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج. با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره! مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان! پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد. باز هم بارون می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...

Baron ate his face badly. Raised her head and looked bleak look at the long lines of buses. Voice said, Excuse me sir, what time is it The man turned and looked at the old man and bored intussusception said Thursday. The bus stop was a stir in the queue Were in the bus were slightly displaced populations: Come sir ... there's a person! The man turned and looked at him and took a step back Please tell your father! The old man was riding. Smiling man behind the glass of the bus was a man of peace. Rain was falling again, but this time the man was the first person queue

قطره ها

این غیر ممکنه که بارونی از شادی و مهربانی رو برای کسی بفرستی و .. حداقل چند قطره از اون دستای خودت رو هم خیس نکنه

It is impossible for anyone to send and rain of joy and kindness. At least a few drops on your hands wet it would

شاخه ها

باغها را گرچه دیوار و در است! از هواشان راه با یکدیگر است، شاخه ها را از جدایی گر غمست! ریشه هاشان دست در دست هم است...

Although the walls and in the gardens! Hvashan the road together, the branches of an integral Ghmst! It is rooted in their hands

نسیم

آبی به صورتم زدم و از روی سنگها به بالای چشمه خزیدم. نسیم خنکی، پوستم رو نوازش داد. خنک تر شدم.حس خوبی پیدا کردم. این همون نسیمی بود که چند لحظه پیش خوشه های یکدست و شیطون گندم زار رو رقصونده بود و احتمالا بعد از من سراغ موهای شانه نکرده دخترک میرفت تا اونا رو از روی پیشونیش کنار بزنه و افق دیدش رو وسیع تر کنه. چقدر آروم و بی ادعا حتی صبر نکرد تا حضورش به اثبات برسه . ایکاش هممون مثل نسیم باشیم. محبت کنیم و بگذریم فقط همین!

I knocked over my water and rocks Khzydm springs. Chill breeze, the caress my skin. I'm cooler. Feeling good I found. It was the same breeze Homogeneous clusters and a rogue who just got Rqsvndh Cropland and probably after I got to know her unkempt hair on the forehead with the likes of them To broaden the horizons agents. How quiet and unassuming, did not even wait to get his proof I wish all of us would like a breeze. Anyway, we just love it

همه کس

چهار نفر بودن. اسمشون اين ها بود:‌ همه کس، يک کسی، هرکسی، هيچ کس. کار مهمی در پيش داشتن و همه مطمئن بودن که يک کسی اين کار رو به انجام می رسونه. هرکسی می تونست اين کار رو بکنه،‌ اما هيچ کس اين کار رو نکرد. يک کسی عصبانی شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار رو نخواهد کرد.. سرانجام داستان اين طوری تمام شد که هرکسی يک کسی را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری رو نکرد که همه کس می تونست انجام بده.... ما جزء کدوم یکیشون هستیم؟!....

Four people. These were their names: everybody, somebody, anybody, nobody. Important work ahead, and everyone was sure that someone would do this job
Anyone could do this job, but no one did not do it. An angry person Why is it, everyone had a job, but no one realized was that everyone would do it .. Finally, a story that was all that anyone could blame someone, why did not anyone do something that everyone could do We are what we are as one

نوروز

نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگرچه بلندترین شبش یلدا باشد...

Although no winter, the spring is not viable Yalda is the longest Shbsh

دریا

دریا باش ....تا اگر کسی‌ به سویت سنگ پرتاب کرد متلاطم نشوی.

Remember .... as if someone was throwing stones back at sea do not flustered

امید

کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن ، شاید امید تنها دارائی او باشد...

Do not let anyone ever hoped, perhaps hope is the only asset he

زیبایی

دخترک طبق معمول هر روز، جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :" اگر تا آخر ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هاتو بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم." دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمي خوام...

As usual every day girl, standing in front of the shoe, and red shoes looked with envy. After the glue to close the wound in his hand and stared remember his words fell If the end of each day, all of Concrete Adhesive tape Sell Hatv you end up buying red shoes She looked at the shoes and told me to pray every day that the limbs or face being wound up, 100
And then shrugged his shoulders and walked out and said no ... God would ... I do not wanna Shoes

علف هرز

علف هرز چیه؟.....گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده....

What is a weed? ..... Plant yet undiscovered benefits

صدای آب

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانۀ زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد . . .

If rocks and stones along the beautiful River of Life will never be the sound of water

بخشش

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خيره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد. فرشتگان پرسيدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او اميد به بخشش داشت..

They took a personal hell.'s Way of returning back was amazing. Suddenly God said take him to heaven. Angel asked why the Lord said: He looked back many times ...He had hoped to charity

همان گونه که هست

می‌خواهم از زندگى لذت ببرم، همان‌گونه که هست و همان‌گونه که پیش مى‌آید...

I enjoy life as it is and as it comes