بعد از مدتها به شکار رفتم. در دامنه کوهستان دسته ای کبک دیدم. در موقعیت خوبی به سویشان نشانه گرفتم، اما وقتی در میان کبک ها تعدادی جوجه دیدم، از تیراندازی به آنها منصرف شدم. در همین حال ناگهان عقاب بزرگی به روی کبک ها فرود آمد و یکی از جوجه ها را به چنگالش گرفت و پرواز کرد! بال و پر زدن جوجه، جدایی و نگرانی مادر، همه در یک لحظه اتفاق افتاد... ... به خانه بازگشتم و تفنگ را برای همیشه پنهان کردم.
خدای رحیم! تو را به خاطر این همه مهربانی‌ات سپاس ...

                                      (کتاب هدیه برف- مصطفی چترچی)

After some time I went hunting. I saw a group of mountain ranges in Quebec. Sign've got a good position, but when the number of birds seen in Quebec, I give them a shot Meanwhile, the Quebec of a sudden a huge eagle has landed
One of the birds flew down and took the fork! Chicken wings beating, separation of concerns and mother, everything happened in an instant
Returned home and hid the gun forever
Merciful God! Thank you for all Mhrbanyat

Snow Books - Mostafa Chtrchy