همسایه
حرفش به دلم چسبید: واقعا همسایه بودیم؛
صبح ها سایه خونه اونها می افتاد حیاط خونه ما .. بعدازظهر ها سایه خونه ما
می افتاد حیاط خونه اونها.. این بود که می گم واقعا هم سایه بودیم! بده
بستون عالم چقدر قشنگه! در نهایت سکون و آرامش! بی هیچ منتی! بی هیچ اخم و
تخمی! در نهایت نظم و قانون! همیشه! بی هیچ بدقولی! خدا! سکانس بعدی لطفا!
I stuck to his word: indeed we were neighbors, they would be home in the morning light and afternoon shade house, we fell into our yard their home yard. We were really saying was that shade! Show the world how beautiful Boston! Finally, peace and quiet! No Mnty! No fret and seedy! Finally, law and order! Ever! No meet their commitments
God! Next please scene
God! Next please scene
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر ۱۳۹۱ ساعت توسط محمدرضا باب الخانی
|